عزیز دل مامان و بابا، ساریناعزیز دل مامان و بابا، سارینا، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 23 روز سن داره

سارینا تموم هستی مامان و بابا

سارینا جونی تو حمام ...

           مامان رفته تو حمام                                          نی نی رو برده همراش مامان تا دوش باز کرد                                          نی نی صابونو برداش  &nbs...
8 شهريور 1391

تولد یک سالگی وبلاگ سارینا جوووون مبارک...

یک سال گذشت.....     یک سال پیش در 4 اردیبهشت بود که اولین مطلب وبلاگت رو برات ثبت کردم و تا امروز سعی کردم بیشتر اتفاقات و تغییرات زندگی ات رو برات تو وبلاگت بنویسم و به امید روزی هستم که ایشالاه وقتی خودت بزرگ شدی بتونی این راه رو ادامه بدی.... از خدا می خوام عمری بده و روزی رو ببینم که سارینا جونم بزرگ شده و خوندن یاد گرفته و داره مطالب وبلاگش رو می خونه و لبخندی روی لبهاش نقش بسته.... برات می نویسم تا وقتی بزرگ شدی بدونی که چه قدر دوستت دارم، چه قدر عاشقانه بزرگت کردم و شدی تموم دنیای مامان و بابات.... عزیزم خیلی دوستت داریم ... در اینجا از فرصت استفاده می کنم و یک تشکر ویژه و خسته نبا...
5 شهريور 1391

سارینا جون در تهران... ( عید فطر )

    و چقدر سخت است که این عزیزترین عید را بدون آن عزیزترین غایب از نظر بگذرانیم ....  "   اللهم عجل لولیک الفرج   "    عزیزم، به امید اینکه یک شنبه عید فطر باشه، شنبه شب ( ٢٨ خرداد) به طرف تهران حرکت کردیم و بعد از اذان مغرب به خونه عمه فرزانه شون رسیدیم و افطاری رو اونجا خوردیم . به محض ورود یک کمی غریبی کردی ولی کم کم با اطرافیانت آشنا شدی و بعد از یک ساعتی کاملا برات عادی شد و غریبی نمی کردی.... تقریبا نزدیک ساعت ١٢ شب بود،  از تلویزیون اعلام شد که فردا ( یک شنبه ) عید هست. همگی خوشحال شدیم، به ویژه بابا محمد چرا که مرخصی ن...
5 شهريور 1391

16 ماهگی سارینا جونی + 16 مروارید سفید

  عشق مامان و بابا....         ١٦  ماهه شدنت مبارک. باورم نمیشه که ١٦ ماهه میزبان تو ،فرشته مهربون و آروم و صبور و دوست داشتنی هستیم. عاشقانه دوستت داریم.                عزیز دلم، خدا رو شکر یک ماهه دیگه بزرگتر شدی و در ٢٤ مرداد ماه، ١٦ ماهگی ات رو پر کردی و وارد ١٧ امین ماه زندگی ات شدی.............   مبارکت باشه.... به مناسبت ١٦ ماهگی ات، همون شب ( ٢٤ مرداد ماه ) من و شما و بابایی رفتیم بیرون که بابایی  بستنی انار  خیییلی خوشمزه ای برامون خرید و خیلی ...
3 شهريور 1391

سارینا و شب های قدر ...

  الهی ، امشب آمده‌ام تا به چهارده نور پاک، تو را قسم دهم   و والاترین کتاب را بر سر بگیرم و بالاتر روم  ، مرا به خویش وامگذار و در این شب   با بهترین دوستانت هم‌نشین کن و از خویش مران ، که بی‌تو حیرانم و سرگردان . . .   عزیزم، امسال هم خدا رو شکر تونستیم که برای مراسم شب قدر به مسجد بریم با اینکه از هر گونه فضولی کم نگذاشتی و برای یک لحظه هم نمی نشستی و فقط در حال راه رفتن بودی ... با کمک های الهام و عارف و زهرا و مامانی منیژه تونستم تا آخر مراسم در مسجد بمونم ... هر سه شب احیا را تا ساعت 4 صبح همراه ما بیدار بودی ... خدا رو...
2 شهريور 1391

15 ماه رمضان و یک خاطره شیرین....

هر سال مامان جونی شون روز ١٥ ماه رمضان رو به مناسبت تولد امام حسن مجتبی(ع) آش نذری میدن... و چند سالی هست که این روز برای من و بابایی هم یک خاطره شیرین رو به همراه داره. روز ١٥ ماه رمضان سال ١٣٨٦ جشن نامزدی من و بابایی برپا شده بود. یادش به خیر چه قدر زود گذشت... روز اول ماه رمضان برای اولین بار بابایی برای خواستگاری به خونمون اومد و تا روز ١٥ ماه رمضان جشن نامزدی ما برپا شد. و امسال در پنجمین سالگرد نامزدی مون این ماه خوشگل رو توی آسمون زندگی مون داریم: و از خدای خودم ممنونم که اون ایام کمکم کرد و بهترین انتخاب زندگی ام رو انجام دادم  و ازش می خوام که جمع...
2 شهريور 1391

ماه رمضان سال 1391...

امسال هم خدا رو شکر دومین ماه رمضانی بود که با ما بودی.... خیلی دختر صبوری بودی و به هر سختی که بود، خدا کمکم کرد و تونستم تمام روزه هام رو بگیرم ( برعکس دوسال پیش که نتونسته بودم که سال اول به خاطر اینکه سارینا خانوم تو دلم بود و سال دوم شما فقط شیر من رو میخوردی و من نتونستم که روزه بگیرم.)   ماه رمضان امسال علاوه بر اینکه هوا خیلی گرم بود و شما هم شیر من رو می خوردی و خیلی تشنه می شدم، به قدری بعضی مواقع نزدیک افطار خودت رو لوس می کردی و کلی شیرین کاری انجام می دادی و من هم با تمام توانم تو رو تشویق می کردم و کلی قربون صدقه ات می رفتم و گرفتن ماچ و بوسه های آب دار که دیگه هیچ توانی برام نمی موند و یک ...
2 شهريور 1391
1